روانشناسی مثبت گرا ، شادتر بودن

امتیاز مطلب: 90%

من بخش قابل توجهی از سالهای نوجوانیم رو اِسکواش بازی میکردم، توپ و به بالا و پایین دیوارها میزدم، دور زمین بازی می دویدم، در مسابقه های دنیا شرکت می کردم. وقتی یکی از مهم ترین رویدادهای اسکواشِ سال داشت نزدیک می شد، 18سالم بود. به سختی تمرین میکردم و تصمیم گرفته بودم با یه رژیم غذایی خاص تمریناتم رو تکمیل کنم. عادت غذاییم همیشه سالم بود و این لزوما بخشی از برنامه تمرینیم بود. معمولا به خودم اجازه می دادم غذا های کم ارزش هم مصرف کنم. به هر حال چهار هفته مونده به مسابقات فقط ماهی کم چرب و مرغ می خوردم، همه کربوهیدرات ها، میوه ها و سبزیجات تازه. جایزه من یه خوشگذرونی 2روزه با غذا های کم ارزش بود. به محض اینکه مسابقات تموم شد، مستقیما به همبرگر فروشی مورد علاقم رفتم، چهار تا همبرگر سفارش دادم و وقتی رفتم صندوق که پرداخت کنم، فهمیدم که سگ های شرطی ، با شنیدن صدای زنگ غذا چه حالی دارن. خودم رو آروم کردم و قهرمانانه اولین بخش جایزه ام رو باز کردم،
اما همین که همبرگر رو نزدیک دهنم می آوردم، صبر کردم، یه ماه تمام بودکه منتظر این غذا بودم، و حالا که درست جلوی من بود، توی یه سینی پلاستیکی برام آورده بودنش، نمی خواستمش. سعی کردم بفهمم چرا؟ اون موقع بود که به الگوی شادی رسیدم که الگوی همبرگر شده بود. با یوکن همراه باشید.

  • نظرات
تصویر آواتار سینا
   سینا

واقعا برام عجیبه چرا شما که میخوایید وقت بزارید و دوبله رو انجام بدید چرا ویدیو رو ناقص دوبلهمیکنید ابرای مثال همین ویدیو دودقیقه دیگه در نسخه اصلی ادامه داره و اصل مطالب هم همون دو دقیقه است و متاسفانه این مسله رو در خیلی از ویدیو هاتون دیدم، لطفا نسخه اصلی رو کوتاه نکنید و کامل ترجمه کنید

کد امنیتی فرم ثبت دیدگاه

کد امنیتی فرم ثبت دیدگاه
امتیاز مطلب: 98%

من بخش قابل توجهی از سالهای نوجوانیم رو اِسکواش بازی میکردم، توپ و به بالا و پایین دیوارها میزدم، دور زمین بازی می دویدم، در مسابقه های دنیا شرکت می کردم. وقتی یکی از مهم ترین رویدادهای اسکواشِ سال داشت نزدیک می شد، 18سالم بود. به سختی تمرین میکردم و تصمیم گرفته بودم با یه رژیم غذایی خاص تمریناتم رو تکمیل کنم. عادت غذاییم همیشه سالم بود و این لزوما بخشی از برنامه تمرینیم بود. معمولا به خودم اجازه می دادم غذا های کم ارزش هم مصرف کنم. به هر حال چهار هفته مونده به مسابقات فقط ماهی کم چرب و مرغ می خوردم، همه کربوهیدرات ها، میوه ها و سبزیجات تازه. جایزه من یه خوشگذرونی 2روزه با غذا های کم ارزش بود. به محض اینکه مسابقات تموم شد، مستقیما به همبرگر فروشی مورد علاقم رفتم، چهار تا همبرگر سفارش دادم و وقتی رفتم صندوق که پرداخت کنم، فهمیدم که سگ های شرطی ، با شنیدن صدای زنگ غذا چه حالی دارن. خودم رو آروم کردم و قهرمانانه اولین بخش جایزه ام رو باز کردم،
اما همین که همبرگر رو نزدیک دهنم می آوردم، صبر کردم، یه ماه تمام بودکه منتظر این غذا بودم، و حالا که درست جلوی من بود، توی یه سینی پلاستیکی برام آورده بودنش، نمی خواستمش. سعی کردم بفهمم چرا؟ اون موقع بود که به الگوی شادی رسیدم که الگوی همبرگر شده بود. با یوکن همراه باشید.

آیا به نظر شما این مطلب مفید بود؟

خیر
  • نظرات
تصویر آواتار سینا
   سینا

واقعا برام عجیبه چرا شما که میخوایید وقت بزارید و دوبله رو انجام بدید چرا ویدیو رو ناقص دوبلهمیکنید ابرای مثال همین ویدیو دودقیقه دیگه در نسخه اصلی ادامه داره و اصل مطالب هم همون دو دقیقه است و متاسفانه این مسله رو در خیلی از ویدیو هاتون دیدم، لطفا نسخه اصلی رو کوتاه نکنید و کامل ترجمه کنید

کد امنیتی فرم ثبت دیدگاه

کد امنیتی فرم ثبت دیدگاه
دسته بندی ها